تبليغاتX
مهرداد در قفس اجتماع

مهرداد در قفس اجتماع

آگاهي نور است به شعاع اطراف

پایا... نه! آغاز من!

خداحافظ!

تخته شد!

 

"الهی! تا آموختن را آموختم، آموخته را جمله بسوختم، اندوخته را برانداختم و انداخته را بیندوختم، نیست را بفروختم تا هست را بیفروختم."

از حس مطرح کردن و پراکندن آغاز شد، با اندیشه اصلاح قدرت گرفت، با درک حقیقت ها ادامه یافت و اکنون در هراس از روزمرگی به پایان می رسد.

و البته یادمان باشد همه چیز نسبی است...!

ایام به کام و سپاسگذار از همراهی سبزتان!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 آذر1388ساعت 9:5  توسط مهرداد  | 

نگاه من!

مهرداد طهماسبی صفا 2660

یک با یک برابر نیست!

معلم پای تخته داد می زد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود
ولی ‌آخر کلاسی ها
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد
برای آن که بی خود های و هو می کرد و با آن شور بی پایان
تساوی های جبری را نشان می داد
خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت:
یک با یک برابر هست
از میان جمع شاگردان یکی برخاست
"همیشه یک نفر باید به پا خیزد"
به آرامی سخن سر داد
تساوی اشتباهی فاحش و محض است!
معلم مات بر جا ماند
و او پرسید:
اگر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز
یک با یک برابر بود؟
سکوت مدهوشی بود و سؤالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد:
آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت:
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که زور و زر به دامن داشت
بالا بود
و آن که قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت
پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که صورت نقره گون
چون قرص مه می داشت
بالا بود
وان سیه چرده که می نالید
پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می شد
حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفت خواران
از کجا آماده می گردید؟
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد؟
یا که زیر ضربت شلاق له می گشت؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد؟
معلم ناله آسا گفت:
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:
یک با یک برابر نیست!

+ نوشته شده در  جمعه 20 آذر1388ساعت 16:11  توسط مهرداد  | 

کدام من!

مرا باور...

مرا باور نکن!

زمانی که از بودن یا نبودن و فرار خویشتن به هزار سو سخن می رانم

مرا باور نکن!

وقتی از خداحافظی با تو و سلام یار نورسیده صحبت می کنم

مرا باور نکن!

وقتی تنهائیم را به ازای صلاحت حراج می کنم

مرا باور نکن!

زمانی که هنگام سرکشی ات به خاطره هایمان خود را به خواب زدم

مرا باور نکن!

وقتی لحظه های به تو اندیشیدن را به غرور شکسته ام می فروشم

مرا باور نکن!

وقتی که از محو خاطره هایت سخن می گویم

پس مرا باور کن!

زمانی که آواز رسیدن برایت خواهم نواخت، تا زمانی که از قلبت هنوز چیزی باقی باشد...

اگر مرا باور داری قلبت را یکپارچه نگهدار...

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 آذر1388ساعت 11:50  توسط مهرداد  | 

از من!


ساعت 8.8 دقیقه در 88/8/8

همین الان هشتمین دقیقه از هشتمین ساعتِ هشتمین روزِ هشتمین ماه از سال هشتاد و هشت را پشت سر گذاشتم!

از چند ماه پیش هرازگاهی پیش خودم فکر می کردم این روز چه روز جالبی می تونه باشه، یاد شروع سال 2000 میلادی افتادم که چقدر دربارش حرف می زدند.

با خودم می گفتم چطور میشه امروز رو یه روز خاطره انگیز بکنم؛ روزی رو بسازم که تا عمر دارم یادم بمونه. مثلاً فکر کردم با دوستام جایی برم، با اونی که قطع رابطه کردم دوباره شروع کنم، کسی رو مهمون کنم یا خیلی کارهای دیگه… تموم اون کارها که مثال زدم و خیلی کارهای دیگه که بهشون فکر کردم و نمیتونم بگم به دلیلی انجام نشد، تا…

ببخشید که تا اینجا منتظر موندید ببینید بالاخره چیکار کردم، چون فقط تونستم همین پست رو آپ کنم!!! همین!

البته من آدم خاطره بازی هستم. همین مطلبی که اینجاست میتونه منو تا آخر عمر یاد خیلی از خاطره ها بندازه…

ضمناً خیلی برام جالبه ببینم کسی از دوستام امروز کار خاصی انجام داده؟!

 

+ نوشته شده در  جمعه 8 آبان1388ساعت 8:8  توسط مهرداد  | 

هدیه من!


هدیه کوچک


یه دکلمه فوق العاده زیبا از مریم حیدرزاده همراه با میکس موزیک رو تقدیم می کنم به همه دوستان، همکاران اسبق، سابق، فعلی، بعدی و اونایی که همیشه یادشون واسم سبزه ... (برا دانلودش البته باید خمس بدید؛ خمسش هم نظر دادنه!)


http://www.zshare.net/audio/67652678f62e3ddf


+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 آبان1388ساعت 19:9  توسط مهرداد  | 

تاریخ من!

مهرداد 3260 

لوح اصالت در مُلک عدم

اولین مردمانی که سکه را در جهان ضرب کردند ایرانیان بودند، اولين مردماني كه مس را كشف كردند ايرانيان بودند، داريوش بزرگ براي اولين بار در ايران وزارت راه، وزارت آب، سازمان املاك، سازمان پست و تلگراف (چاپارخانه) را بنيان نهاد، اولين سيستم استخدام دولتي به صورت لشگري و كشوري به مدت 40 سال خدمت و سپس گرفتن مستمري دائم را كوروش كبير در ايران پايه گذاري كرد، ...

به چه مشغول کنیم دیده و دل را که حسرت به حراج رفتن سرمایه های كشوري با هزاران سال كوله بار تمدن و فرهنگ، کمتر آزارمان دهد؟ دیاری که بزرگانی فراتر از اسطوره و در قامت حقیقت بسیار به خود دیده است. بزرگاني همچون كوروش، داريوش، مهرداد، كاوه آهنگر، آرش كمانگير، نوشيروان عادل، بابك خرمدين، مازيار، فردوسي، تيرداد و ... را در دامن خویش پرورانده است.

در اثنای هیاهوی جنگ و نفت و اسلحه و دلار، نباید وظیفه حراست از دارایی ها دیرینه ایران به باد نسیان سپرده شود. این دارایی چیزی نیست جز تاریخ، اصالت و شناسنامه ایران زمین که صفحات آن را پیکره های سنگی و الواح زرین باستانی تشکیل می دهند. متأسفانه هر از گاهي خبر نمايش اين سرمايه ها در موزه هاي لوور و هرميتاژ به گوش مي رسد. ایرانی باید بداند خواستگاهی به وسعت مادستان و اعتبار هخامنشیان در پس دارد. نیایی به دلسوزی داریوش دارد که در دعای ماندگار خود برای ایران می گوید: خداوند ما را از دشمن، دروغ و خشکسالی نجات دهد.

براستی آیا فرزندان این خاک خبر از اصالت خفته در چند صد متری خویش دارند؟ از اصالتی که مدفون در خاک های هگمتانه است و از منزلتی که بر الواح گنج نامه نقش بسته است. از یادگاری بهرام گور در نهاوند و از میراث عظیم همدان که یزدگرد شاپوران اساسش ریخت...

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 آبان1388ساعت 13:42  توسط مهرداد  | 

تیم من!


حیفِ حنیف!

 

اول:

قدرت، شهرت، ثروت، محبوبیت و امثال اینا واقعا ظرفیت میخواد! آدم باید قبل از اینکه برا بدست آوردنشون تلاش کنه از خدا بخواد که ظرفیت و لیاقت اونا رو بهش بده. یارو یه عمر جون میکنه تا به رفاه و دارایی های مادی برسه، وقتی که تا حدودی اونا رو بدست آورد، میزنه سیم آخر و خودشو نابود می کنه! ...

 

دوم:

از یه طرف یاد دو سال پیش و موفقیت های پاس می افتیم و از طرف دیگه دلمون واسه ستاره های تیم بی ستاره پاس تنگ شده. غلامی (یادش بخیر اومده بود دفتر محراب)، لفته، یداله اکبری، حنیف و...

هرچند امسال خودم همدان نیستم اما دورادور نتایج رو دنبال می کنم؛ پاس بدجوری خورده تو برجکش! پارسال که جَو گرفتشون، امسال هم که بعید می دونم ...

 

پس:

این بنده خدا؛ "حنیف عمران زاده" هم از اون کم ظرفیت ها بود. حنیف تا قبل از اومدن تیم پاس به همدان اصلا بازیکن شناخته شده ای نبود. ابر و ماه و اولیائی و مرادی دست به دست هم دادند تا اینکه پاس وارد همدان شد. خیلی ها از این آب زلال ماهی گرفتند که یکیش هم حنیف بود.

حنیف بهترینِ پاس شد، به تیم ملی رفت، از تیم های دیگه براش دعوت نامه اومد و... خلاصه پیشرفت کرد. اما حالا محرومه! خیلی ها براش شایعه های رنگارنگ ساختن، اما روزی که جریان رابطه نامشروع اون علنی شد و به دادگاه کشیده شد، مهمترین چیزی که از دست داد آبروش بود. واقعا "حیفِ حنیف!"

حالا با اینکه کلی از این ماجرا گذشته، حسرت علاقمندان حنیف توی هر تیمی که باشه، هنوز ادامه داره!

بابا یه کم ظرفیت خوبه! مگه همه فوتبالیستا به این راحتی گیر میافتن؟! هان؟! لااقل گیر نیافتید باباجان!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 مهر1388ساعت 10:58  توسط مهرداد  | 

نظم من!

مهرداد طهماسبی 1

تنهایی ام را با تو قسمت کردم

سهم کمی نیست

گستـرده تر از عالم تنهایی من

عالمی نیست


دوست من!

بر من مگیر این خودستایی را که بی شک

تنهاتر از من در زمین و آسمانت آدمی نیست

آئینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم

تا روشنم شد درمیان مردگانم، همدمی نیست

اینک چشم انتظار افقی تازه می مانم

که از خورشید پیشین نور و گرمایی نیست

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 8:59  توسط مهرداد  | 

مثال من!

مهر3260

هیچ به گذشته فکر کردی؟!

پس به آینده فکر نکن!

 

مدت زیادی از آشنایی بابی و جنی نگذشته بود اما با این حال روزهای بسیار خوبی را با هم سپری می کردند.

پختگی نسبی که در هردوی آنها وجود داشت باعث شده بود به جای توجه به خیلی از سرگرمی های بی معنی، سعی کنند شناخت واقعی از هم بدست آورند. همین نگاه عمقی به همدیگر شاید اصلی ترین دلیل نزدیکی بیش از حد و فوق العاده صمیمانه آنها به یکدیگر بود.

بابی خودش هم قبول داشت که اخلاق خیلی خوبی ندارد!؛ گاهی به شدت از کوره درمی رفت و عصبانی می شد. هرچند که بعداً از جنی معذرت خواهی می کرد، اما بسیار پیش می آمد که واقعا دل دوستش را می شکست.

بابی از بعضی جوانب زندگی شخصی خود هم دچار مشکلاتی بود که صمیمانه تمام آنها را از همان روزهای اول برای جنی توضیح داده بود. البته مشکلات بابی تقریبا در حال حل شدن بود و مواردی که تعریف می کرد مربوط به گذشته او بود.

یکی از نقاط قوت بابی تلاش او بود. با استعدادی که داشت وارد هر کاری می شد، تقریبا بهترین نامیده می شد. حتی مشکلات مالی او هم سبب نشده بود از نظر اجتماعی با کاستی مواجه شود چون همانطور که گفته شد، سعی می کرد علاوه بر کسب درآمد، بهترین فرد کار خود هم باشد.

بابی با اینکه بهترین دانش آموز دوران تحصیل خود به شمار می رفت اما نتوانست (یا نخواست) به کالج راه پیدا کند. البته دوستان نزدیکش خبر داشتند که او بزودی برای این کار استارت خواهد زد!

خلاصه اینکه بابی با تمام نقاط ضعفی که داشت در مقابل جنی بسیار صادقانه برخورد می کرد و به تمام معنا به او اطمینان داشت.

اما بشنوید از جنی...

جنی؛ دختر فعال و مو مشکی که علاوه بر مؤدب بودن، بسیار هم سرزنده بود.

علاقه جنی به بابی از ابتدا بسیار معمولی بود اما به گفته خودش بعدها بیشتر و بیشتر شد. جنی علاوه بر اینکه با معرفت نشان می داد، کمک حالِ بابی در کارهایش هم به شمار می رفت. یکی از بهترین خصوصیات جنی این بود که در مقابل دوستش (بابی) چندان به مادیات توجه نداشت و در خیلی موارد هم جسورانه از او مراقبت می کرد!

به هر حال بابی و جنی از هر فرصتی برای ابراز علاقه به همدیگر استفاده می کردند و گاهی هم از وفاداری خود به دیگری حرف می زدند...

 

اما چند ماه از آشنایی بابی و جنی نگذشته بود که اختلافاتی میان آن دو به وجود آمد.

(قصه شکل گیری اختلافات میان بابی و جنی به طور کامل در متن اصلی داستان آمده که آن را از این نوشته حذف کردم) انصافا بابی تمام تقصیرات مربوط به خودش را بر عهده گرفت و صمیمانه از جنی عذرخواهی کرد. اما برعکس، جنی نه تنها اشتباهات خود را قبول نداشت حتی چون که مثل دیگر دختران آمریکایی، ناز کردن را خوب بلد بود، تا مدتی بابی را سر کار گذاشت! اما بالاخره طاقت بابی طاق شد و کم کم خاطره های بدی که از دوستش (جنی) داشت را به یاد آورد. (در این قسمت از داستان، نویسنده، نامهربانی های جنی به بابی را عنوان می کند که فقط خلاصه تعدادی از آنها را در این متن آوردم)

احتمالا در این هنگام جنی فرصت را مغتنم شمرده بود و سعی می کرد از شر بابی خلاص شود! (در داستان به عینه مشخص است جنی ظرفیت آن همه محبت از طرف بابی را ندارد)

بابی یادش آمد دروغ های زیادی از جنی شنیده است. جنی حتی با وجود اینکه هیچ محدودیتی از طرف بابی برای تماس ها و ملاقات هایش احساس نمی کرد، اما باز هم در مورد آنها به بابی دروغ می گفت. بابی هم با اینکه متوجه بسیاری از آنها می شد اما به روی دوستش نمی آورد.

بابی درک نمی کرد که چرا جنی یک نفر را برای دوستی تمام و کمال انتخاب نمی کند و به قول آمریکایی ها دلش با چند نفر است! بابی کاملا اطمینان داشت که جنی علاوه بر او به افراد دیگری هم علاقمند است اما با این وجود به خودش تلقین می کرد این دوستی های جنی فقط به خاطر برخوردهای اجتماعی است و جنی چنین قصدی ندارد. راستی بابی از اینکه افراد زیادی به جنی اظهار علاقه می کردند خرسند نبود چون یادش آمد یک روز آقای جونز با همان لحن عامیانه و در مغازه قصابی اش به او گفته بود: "تا زمانی که یک دختر راهنما نزند، پسری جرئت ابراز علاقه مستقیم را نخواهد داشت!"

با اینکه جنی دختر خوبی به نظر می آمد اما خیلی دمدمی مزاج بود و گاهی قوانین و قول هایش بیشتر از 24 ساعت دوام نمی آورد. با این حال بابی این مسائل را به پای بچگی او می گذاشت!

بخش زیادی از صحبت های آنها بوسیله تلفن انجام می شد و با اینکه هزینه تلفن در ایالت آنها (فلوریدا) نسبتا بالا بود اما بابی بیشتر مواقع، این زحمت؛ یعنی تماس گرفتن را بر عهده می گرفت. جالب اینکه پس از به وجود آمدن اختلافات آخری بین آنها، جنی حتی یک تماس چند سنتی هم با دوستش نگرفت.

یک روز بابی پیش خودش فکر کرد: تقریبا هر روز موارد زیادی از دروغ های جنی برای من آشکار می شود پس چطور می توانم نسبت به آینده به او اعتماد داشته باشم. بابی البته حق داشت. جنی خواسته یا ناخواسته پنهانکاری های زیادی انجام می داد و علاوه بر اینها در مواقع سختِ کاری هم بابی را تنها گذاشت. برای بابی محرز بود که جنی با تغییر محیط کارش خودش هم تغییر کرده است.

بابی هیچ وقت نتوانست بی احترامی جنی به هدیه اش را فراموش کند. ماجرا از این قرار بود که بابی علاقه خودش را با هدیه های کوچک مثل گل و عروسک به جنی نشان می داد تا اینکه خیلی اتفاقی متوجه شد جنی یکی از هدیه هایش را به فرد دیگری داده است. از آن به بعد بابی فکر می کرد جنی بیشتر از اینکه واقعا علاقمند به او باشد، نمایش بازی می کند. بابی واقعا اطمینان داشت که جنی خوبی های او را خیلی زود فراموش می کند.

مخ بابی سوت کشیده بود از بس بی مهری های جنی زیاد شده بود. او گاهی به حماقت خودش هم می خندید که چقدر در مقابل این مسائل، صادقانه با جنی برخورد کرده است. بابی از قدر نشناسی جنی خیلی ناراحت بود. از همه بیشتر با اینکه بابی برای حفظ رابطه مشترک تلاش می نمود اما جنی خیلی عادی این دوستی را کمرنگ می کرد. این مورد بابی را به این فکر انداخت که چطور یک دختر به همین راحتی رابطه خود را با دوستش قطع می کند. بابی با خودش فکر می کرد چرا نباید احتمال دهد قبل از این جنی دوستان صمیمی دیگری هم داشته و گرنه به همین راحتی دوستیشان را بهم نمی زد.

(به دلیل طولانی بودن دلایل بابی و قلم فرسایی نویسنده، فقط قسمتی از بخش آخر را ذکر می کنم)

بالاخره دوستی مثال زدنی بابی و جنی به پایان رسید. اما در زمانی که بابی تلاش می کرد جنی را فراموش کند، نشانه هایی از علاقمندی دوباره جنی به خودش را فهمید. بابی با اینکه هنوز تا حدودی به جنی علاقه داشت اما از ریسک دوباره و اعتماد به او می ترسید. ضمن اینکه بابی برعکس جنی اعتقاد داشت که علاقمندی تنها برای یک نفر شکل می گیرد و او نمی تواند مثل جنی فکر کند و از این نوع دوستی ها همزمان تعداد زیادی داشته باشد...

(نویسنده پایان داستان را معلق و نتیجه گیری را برعهده خواننده گذاشته است. ضمن اینکه سعی می کند داستان را به گونه ای پیش ببرد که جنی به اعمال گذشته خود نیم نگاهی بیندازد و احتمالا در مقابل دوستان دیگرش چنین برخوردی را از خود بروز ندهد.)

 

 

برگرفته از کتاب: کشک و بادمجان!

نوشته: مایکل ادواردز

+ نوشته شده در  شنبه 21 شهریور1388ساعت 11:41  توسط مهرداد  | 

نظم من!

مهرداد طهماسبی-وبلاگ

انجمن خراباتیان خراب!

اختلاف نظر شاعران هم در نوع خود جالب توجه است. شاعران (به خصوص از نوع کلاسیک آن) را که باید استادان ادبیات ایران دانست، گاهی برای عرض اندام و بیان اندیشه، تراوشات ذهنی جالبی دارند.

هر چند که "از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر"، اما همین صدا نیز با حنجره هایی به تعداد انسان های روی زمین و با شیوه هایی که مختص هر موجود زنده است، جلوه می یابد؛

"هر کس به طریقی صفت حمد تو گوید

بلبل به غزل خوانی و قمری به ترانه"

گروهی به وصال می اندیشند؛

"آنجا که تویی رهگذری نیست مرا

می میرم و از تو خبری نیست مرا"

برخی بد عهدی معشوق، خواب را از چشمانشان ربوده؛

"دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود

تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود"

از عاشقان واقعی به خدا هم باید یادی کرده باشیم؛

" رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند

بنگر که تا چه حد است مکان آدمیت"

شاعرانی هم هستند که باب نصیحت می گشایند؛

"دو دلبر داشتن از یکدلی نیست

دو دل بودن طریق عاقلی نیست"

یکی از معانی عشق از زبان شاعران؛

"عاشقان را با خود و با هیچ کس تدبیر نیست

عین و شین و قاف را اندر کتب تفسیر نیست"

اما پاکباخته های مخلص جایگاهی ویژه دارند؛

"خُنک آن قماربازی که بباخت هرچه بودش"

"که نماند هیچش الا هوس قمار دیگر"

و عده ای نیز سرمست از در کنار یار نشستن؛

"می و معشوق و گلزار و جوانی

ازین خوشتر نباشد زندگانی

گهی در گوش دلبر راز گفتن

گهی غم های دل را باز گفتن"


مشاعره تاریخی حافظ، صائب و اوحدی در باب عشق را هم در نظر داشته باشید:

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

بخال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

                                        حافظ

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

بخال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را

اگر چیزی کسی بخشد زمال خویش می بخشد

نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را

                                            صائب تبریزی

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

بخال هندویش بخشم روح و جان والا را

اگر چیزی کسی بخشد زمال خویش می بخشد

نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را

سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند

نمی بخشند بر تُرکی که شور افکنده در دلها

                                            اوحدی مراغه ای

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 شهریور1388ساعت 16:45  توسط مهرداد  | 

زمزمه من!


مهرداد طهماسبی445

i will affect you slowly

as if you were having

a picnic in a dream

there will be no ants

it won't rain

mehrdad 27 aug 2009


+ نوشته شده در  دوشنبه 5 مرداد1388ساعت 17:59  توسط مهرداد  | 

آه من!

 

    



سقوط تابوت در ايران!

حرمت بلاگمو نميخوام با بحث هاي سياسي از بين ببرم اما...

مهرداد طهماسبی- سقوط

"يه تابوت ديگه در ايران سقوط كرد!" اينكه ميگم تابوت منظورم همون هواپيماهاي "مفت گران" روسي هاست.

نحسي اين روس ها انگار حالا حالا دامن ايراني ها رو گرفته. يه توپولوف ديگه سقوط كرد و صد و اندي جوان ايراني رو خاكستر كرد.

حادثه دردناكيه! كاش برخي مديران جسور و زاهد ميهن، به فيض انفجار در آسمان قزوين نائل مي شدند، نه اينكه جوانان ورزشكار و دانشجو قرباني جاه طلبي آنها شوند...  من نمي دونم اينا كه اينقدر عاشق شهادتن و اونو افتخار مي دونن، چرا خدا بهشون يه عنايتي نمي كنه تا همه مردم جهان از دستشون راحت شن؟!

توپولوف ها با نام اختصاری TU- 154 M يكي از ناامن ترين هواپيماهاي مسافربري در جهان هستند كه سالهاست از نظر فنی در دنیا تحریم و مجوز پرواز بین المللی به اتحادیه اروپا و آمریکا را از دست داده اند!

خفاش شب، بيجه، و... مهمترين قاتلان قتل هاي زنجيره اي در ايران نيستند، بلكه اين توپولوف هاي لعنتي كه به يك و ده و صد هم قانع نمي شوند، ركورد قتل را شكسته اند؛ اين چهارمين سقوط توپولوف در ايران بود...

خوش آن روزهايي كه مدير ارشد كشور در چشم مردم زل مي زند و با عنايت به تحريم ها ادعا مي كند ما را از اين كاغذپاره ها نترسانيد!


اين سقوط و امثال آن اشتباهات مديريتي نيست؛ بلكه اقتضائات مديريتي در ايران است!



mehrdad tahmasbi-black

+ نوشته شده در  جمعه 26 تیر1388ساعت 13:22  توسط مهرداد  | 

دوست من!

 مهرداد طهماسبی. بلاگ     


قلعه حيوانات يا انسانات!

نام "جورج اورول" مترادف با رمان تمثيلي "قلعه حيوانات" و داستان هجوآميز "1984" است. اين نويسنده شوخ طبع انگليسي در رمان قلعه حيوانات تصويري تمثيلي اما به شدت واقعي از رفتارهاي انسان به هنگام دستيابي به قدرت را بيان مي كند.

 

قلعه حيوانات ماجراي انقلاب در يك مزرعه توسط حيوانات آن را به نمايش مي گذارد كه طي اتفاقي عجيب حاكميت مزرعه را از انسان مي ستانند و به تعبير خود، از زير يوغ انسان ها فرار مي نمايند. اورول به زيبايي تمام روحيات حيوانات موجود در مزرعه را به نوعي از خصوصيت اخلاقي انسان ها تشبيه مي كند. انقلاب ارزشمند حيوانات كه در آغاز با خلوص نيت فوق العاده آنها همراه است، با ياغي گري عده اي كه حتي اعتقادات ديگران را نيز به سليقه خود تحت تاثير قرار مي دهند ادامه پيدا مي كند.

 

خوك ها به عنوان فرمانروايان مزرعه با استفاده از سگ هاي شكاري تمام رفتار حيوانات را تحت اختيار مي گيرند و جالب آنكه هر قلم زورگويي آنها به عنوان يكي از اهداف انقلاب به ديگران ديكته مي شود!


در قلعه حيوانات عده اي نفهم مانده اند و استعمار جديد را به جان خريده اند (مانند ماديان مزرعه!)، برخي پدر و مادر خود را نيز فداي اعتقادات كور مي كنند (مانند سگ هاي شكاري!)، گروهي ديگر فقط براي سرودن شعرهاي انقلابي توانايي دارند (مانند گوسفندان!)، جمعي ديگر مجبورند به خاطر ضعف خود باج دهند (مانند مرغ ها!)، عده اي نيز انديشيدن را به زندگي خود را نمي دهند و تمام زندگي خود را به عرق ريختن، خوردن و خوابيدن سپري مي سازند (مانند الاغ!) و…

 

اورول در قلعه حيوانات تمثيلي بسيار زيبا از شباهت هاي انواع نگرش در انسان و گونه هاي مختلف حيوانات ارائه نموده است. نويسنده سرگذشت بسياري از انقلاب هاي موجود در زندگي انسان ها را ترسيم مي كند كه به دليل خودرأيي و جاه طلبي رهبران به فساد آلوده مي شوند. اتفاقي كه در قريب به اتفاق انقلاب هاي دنيا به وضوح قابل درك است.

 

قصه سرانجام به جايي مي رسد كه حيوانات كه روزي تمام روياهاي خويش را در تفاوت خود با انسان (انسان؛ به عنوان مثالي از وضعيت پيشين) مي بينند، با رهبراني جديد (خوك ها) مواجه مي شوند كه حتي از اسلاف خويش نيز بي رحم تر و مستبدتر عمل مي نمايند!

 

در آخرين پاراگراف داستان هنگامي كه خوك ها برخلاف قول پيشين خود، انسان را به زندگي حيوانات راه داده بودند، با شركاي نوع انسان خود به نزاع برمي خيزند. اين متن پايان بخش داستان جذاب اورول محسوب مي شود:

"حيوانات كه نزاع خوك ها و انسان ها را ملاحظه مي كردند، مردد ايستاده بودند. تشخيص غيرممكن بود. آنها نگاهشان را از خوك ها به انسان و از انسان به خوك، دوباره از خوك به انسان مي گرداندند. ولي به سختي مي شد تشخيص داد كدام يك انسان و كدام يك خوك است."

 

داستان اورول شايد يادآور انديشه بسياري ازمردم باشد كه همواره وضعيت كنوني را به دور از آرمان هاي انقلاب يافته اند!


+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 تیر1388ساعت 21:52  توسط مهرداد  | 

خاطره من!

اين عكس را به خواهرم تقديم ميكنم!




نوشتن از "مهدي آذريزدي" اصلا و ابدا شبيه تيريپ هاي

روشنفكرانه ديگه نيست!

مهدي آذريزدي با خاطرات كودكي من بدجوري پيوند خورده. ياد روزهاي كانون پرورش فكري از يه طرف و خوندن مجله هاي كيهان بچه ها از طرف ديگه، همه و همه منو ياد اين پيرمرد مرحوم ميندازه.

يادش به خير هر چهارشنبه بعد از يك هفته انتظار(آخه معمولا هرشماره كيهان بچه ها رو تو يه روز ميخوندم!) اين مجله كاهي رو مي خريدم و اگه اسم هيچ كدوم از نويسنده هاش يادم نباشه، حتما مهدي آذريزدي تو خاطرم مونده!

اگه الان وظيفه خودم ميدونم كه براش دو سه خط بنويسم، فقط برا قدرشناسيه! قدر شناسي از اون همه جون كندن تو زندگيش كه هيچ وقت نوشتن برا بچه هايي مثل منو توي كوران فقر و گرفتاري هاي عمرش فراموش نمي كرد.

مهدي آذريزدي اگه الان ديگه نيست اما با خاطره هايي كه واسه منو و خيلي هاي ديگه ساخته، معناي كامل انسان بودن رو به انجام رسونده؛

انسان بودن يا همون مفيد زندگي كردن!

مهدي آذر يزدي مفيد زندگي كرد!

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 تیر1388ساعت 3:24  توسط مهرداد  | 

عينك من!

.

.

.

.

.


مهرداد طهماسبی صفا- نگاه
.
.
.
.
.
+ نوشته شده در  یکشنبه 21 تیر1388ساعت 3:22  توسط مهرداد  | 

نکته من!



از اکنون تا همیشه دیگر اعتراض نمی کنم،



مگر با قدرت!

.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 تیر1388ساعت 21:38  توسط مهرداد  | 

زمزمه من!

حرف هایی برای نگفتن -مهرداد طهماسبی

حرفهایی هست برای گفتن،
که اگر گوشی نبود، نمی گوییم،
و حرفهایی هست برای نگفتن،
حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند.
حرفهایی شگفت، زیبا و اهورایی همین هایند،
و سرمایه ماورایی هرکسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد حرف هایی بي تاب و طاقت فرسا كه همچون زبانه های بي قرار آتشند و كلماتش، هر يك انفجاري را به بند كشيده اند
كلماتي كه پاره هاي «بودن» آدمي انداينان همواره در جستجوي «مخاطب» خويشند، اگر يافتند، يافته مي شوند و در صميم «وجدان» او، آرام مي گيرند و اگر مخاطب خويش را نيافتند، نيستند.

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 تیر1388ساعت 15:35  توسط مهرداد  | 

تلنگر من!

تا حالا واسه همه شما پیش اومئه حرکتی, رفتاری, صحبتی یا عملی انجام داده باشید و پیش خودتون فکر کنید اگه اطرافیانم این پدیده رو ببینن حتما براشون مورد سوال واقع میشه! بالاخره حتما برا همتون پیش اومده!

اما... این پستی که میذارم واسه همینه! اونقدر واسه یه موضوع مهم ازم سوال نشد که مجبورم خودم واسه دل خودم هم که شده براش پست بذارم!

توی این یک ساله که بلاگمو دارم و توی این حدود 400 بازدید (واقعی!) کسی نپرسید لیبل یا همون اسم بلاگت چیه؟! : viva la white friends جمله ایه که 400 بار توسط شما دوستای عزیزم بازدید شده!

این جمله به زبان اسپانیاییه و معنیش هم " زنده باد دوستان سفید" هست.

زنده باد دوستان سفید. من عاشق رنگ سفیدم. سفید رنگی بی آلایشیه. سفید رنگ پاکیه. سفید رنگ بی رنگیه. سفید رنگ صداقته. سفید رنگ عشقه. درسته رنگ عشق. خیف از اوو عشق هایی که رنگی غیر از این دارن...

من عاشق دوستان سفیدم چون همیشه سفیدن. بی آلایشن. من که ندیدم اگه شما دیدین تمام دنیارو خبر کنید! تو فکر نرین گشتم نبود, نگردین نیست!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 تیر1388ساعت 23:3  توسط مهرداد  | 

دوباره من!

هنوز هفتادمين روز چرخش چرخ چرخان محراب بدست جوان كله شق نگذشته بود كه كلماتي با مضمون بازسپردن محراب به مديرمسئول به روي كاغذ حواله كردم.

 

محراب كه "محل تضارب آراء" مي نامندش اكنون روزگارش با "كشتار آراء" به شباهنگام ختم مي شود.

 

من ومحراب مي توانستيم بمانيم اگر كه آنقدر وفادار بودم كه قلم به حراج مي گذاشتم. من و محراب مي توانستيم بمانيم اگر انديشه ام را به سفره پرچرب خريدارانش يا به مزدوري يكه سواران مي فروختم.

 

من و محراب نمانديم زيراكه هنوز براي قلمِ كوتاه، نوك شكسته و كمرنگم آرزوها دارم. من مسئول اويم. من هادي اويم. من فروشنده اش نيستم. من برده دار قلم نيستم. من پرده دار اويم. اگر خطارود زندانيش ميكنم و زندانبانش مي مانم تا كه به مجيز قدرتمندان و كهنه حيله گران نيالويد...

 

باري ...! با محراب وداع كردم و هرچند اين كلمات دير بر صفحه پديد آمد اما، دور از رسم سپاسگزاري ديدم از زحمات تمام دوستان كه در وراي حضورم زمينه تمام توهين ها و تهمت ها را فراهم كردند، تجليل نكنم. همانهايي كه اكنون و همواره تمامشان را دوست دارم. همان هايي كه كودك و بي تجربه ام خواندند، آناني كه بي عرضه ام دانستند، آنهايي كه حريص و مغرورم كردند و تمام كساني كه در شلوغترين روزهايشان تنهائيم را به باد فراموشي سپردند... دست تمامشان را به گرمي ميفشارم كه بوسيدن دستِ دوست و دشمن در مرامم نبوده و نيست!

 

محرابِ مهرداد مي توانست بماند اگر دنيا وارونه بود كه اينك ديگر خود را جداافتاده از دنيا مي بينم و زشتي هايش را جزء اصلي و خود را عضو نامتجانس آن مي دانم. آري من جداافتاده ام زيراكه در پيكر واحد دنيا، دربين ماندگي ام به چشم مي خورد...

+ نوشته شده در  جمعه 5 تیر1388ساعت 23:42  توسط مهرداد  | 

مصاحبه من!

مهرداد طهماسبی- احمد قویدل- هموفیلی- همدان

مافياي دارو

از توهم تا واقعيت


مهرداد طهماسبي

گردش مالي بسيار بالا و سود سرشار در مبادلات بازار دارو آن قدر وسوسه انگيز است كه تقريبا تمام كشورهاي جهان با مسائلي چون قاچاق دارو و شبكه هاي مافيايي آن دست به گريبانند.

تجارت دارو به دليل منحصر به فرد و تخصصي بودن آن مي تواند فرصتي دندان گير را براي سوداگران و سوءانديشان فراهم نمايد. به طوري كه گاه حتي برخي متخصصين امور مرتبط با مسائل دارويي نيز عطاي سوگندنامه خويش را به لقاي آن بخشيده و خود را در شبكه هاي مافيايي دارو سهيم مي نمايند. امروزه عرصه بهداشت و درمان آن قدر مورد توجه ممالك مختلف اعم از جهان سوم، در حال توسه و توسعه يافته قرار گرفته كه اختصاص بودجه هاي فراوان و عظيم براي آن غير قابل اجتناب مي نمايد. در واقع رقابتي كه در ظاهر بيشتر در ميان شركت هاي توليدكننده دارو ميبايستي وجود داشته باشد، به سمت دولت ها و مصرف كنندگان گسيل شده است.

اكنون كشورهاي مترقي يكي از افتخارات خود پس از توليد داروهاي گرانقيمت و خاص را در استفاده مردم كشور خويش از بهترين انواع داروها مي دانند.

اما حوزه بيماري هاي خاص و داروهاي آن همان طور كه از نام آن نيز پيداست، داراي شرايط ويژه و منحصر به فردي است كه به دليل حجم بالاي مبادلات دارويي، سوداگران را به تكاپو وامي دارد. بديهي است اهميت حياتي داروهاي بيماران خاص، يكي از مهم ترين دلايل تشكيل بازارهاي سياه و به وجود آمدن شبكه هاي مافيايي است. تفاوت ميان تعابيري چون بازار سياه و شبكه هاي مافيايي به علاوه مشكلات مبارزه با اين نوع اعمال غيرقانوني از جمله مباحثي است كه در گفتگوي اختصاصي با مديرعامل كانون هموفيلي ايران بدان پرداخته شده است.

احمد قويدل كه در سال هاي اخير به عنوان يكي از اعضاء هيات مديره كانون هموفيلي ايران نيز معرفي شده است، دوره هاي گذار متفاوتي از مشكلات و چالش هاي پيش روي بيماران هموفيلي را تجربه نموده كه در گفتگوي ذيل بخش هايي از آن را با محراب در ميان مي گذارد. مدير ارشد ساختمان كانون؛ واقع در خيابان وصال شيرازي تهران همچنين به پرسش هاي ما در خصوص سريال در حال پخش "فاكتور هشت" نيز پاسخ گفت.

 آقاي قويدل! ضمن سپاس از اينكه دعوت محراب را براي انجام مصاحبه پذيرفتيد، خواهش مي كنم با عنايت به سريالي كه اين روزها در مورد داروي بيماران هموفيلي (فاكتور هشت) پخش مي شود، بفرمائيد آيا مسئله مافياي دارو و بازار سياه در ايران به اين شكل صحت دارد؟

اساسا مطالبي كه در قسمت هاي ابتدايي اين سريال پخش شد، حقيقت ندارد. زيرا كه نه ظرفيت خريد دارو و نه نياز روزانه به دارو اين اجازه را نمي دهد كه بيماران فاكتور هشت خود را با قيمت گزاف از بازار سياه تهيه نمايند. اين سريال درك غلطي براي بيننده ايجاد مي كند و آن هم وجود بازار سياه براي بيمار است. بايد به اين نكته توجه داشته باشيم كه بيشتر داروهاي مورد حمايت دولت كه در بازار سياه خريداري مي شود، در ايران فروش ندارد


شرح كامل در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 5 خرداد1388ساعت 10:13  توسط مهرداد  | 

يادداشت من!


همايش بزرگ سرمايه گزاري و توسعه در همدان


توسعه بي صدقه


مهرداد طهماسبي

تازمانی که فرصت توسعه برای ملتی فراهم نشود، خطر تمرکز بر یکسان سازی فرهنگ­ها همچون استعمار کوکاکولایی و مکدونالیزه شدن که از مصادیق فرهنگ پسا استعماری به شمارمی­روند احساس خواهدشد.

توسعه به معنای عام آن فرهم آوردن بستری برای شکوفایی کمال نیازهای عالی انسان­هاست و از اهمیت توسعه گفتن همان بس که حتی کشورهایی نیز که به نام توسعه یافته شناخته می­شوند، هیچ­گاه میل به توسعه بیشتر را کتمان نمی­کنند. فرق کشورهای توسعه یافته و در حال توسعه را نیز می­توان در مرزی دانست که در ماورای این مرز توسعه یافتگی و فقدان آن به وضوح در زندگی شهروندان دیده­شود.

رشد همه جانبه بخش دولتی، خصوصی، قانون­گذاری، فردی، خانوادگی، جامعه مدنی و... همگی از زیر شاخه­های عنوان کلی توسعه دریک سرزمین محسوب می­گردد که اهمیت فوق­العاده آن­ها زمانی رنگ عینی و کاربردی به خود می­گیرد که محوری به نام انسان مدنظر قرارگیرد. به اعتقاد اقتصادانان ، مهم­ترین دلیل بسیاری از ناکامی­های اقتصادی چیزی جز نادیده گرفتن انسان در بطن فعالیت­های اجرایی نیست. به عبارت دیگر فراموش شدن انسان در فرآیند توسعه، سمبلی برای شکست توسعه است.

انسان محوری که اکنون به شاخصه­ای حیاتی در تصمیم­سازی­های ملل پیشرفته محسوب می­شود، علاوه بر فاکتورهای اقتصادی و سیاسی، نیازمند پیش درآمدی چون فرهنگ و تاریخ نیز می­باشد. تأکید بر سیر تکامل بشر به سوی تمدن واقف ساختن او به جایگاه و الی شعائر انسانی رموزی است که می­تواند عنصر انسان محوری در توسعه را جلوه­ای قوی­تر بخشد.

یکی از اصلی­ترین معیارهای توسعه، ایجاد محیطی سالم از لحاظ مقررات و قوانین است؛ ساختن بستری عاری از فساد در بانک­ها، بازار اوراق بهادار و در مفهومی گسترده­تر برای بخش مالی هرکشور...

شرح كامل در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 21 اردیبهشت1388ساعت 18:52  توسط مهرداد  |