
هیچ به گذشته فکر کردی؟!
پس به آینده فکر نکن!
مدت زیادی از آشنایی بابی و جنی نگذشته بود اما با این حال روزهای بسیار خوبی را با هم سپری می کردند.
پختگی نسبی که در هردوی آنها وجود داشت باعث شده بود به جای توجه به خیلی از سرگرمی های بی معنی، سعی کنند شناخت واقعی از هم بدست آورند. همین نگاه عمقی به همدیگر شاید اصلی ترین دلیل نزدیکی بیش از حد و فوق العاده صمیمانه آنها به یکدیگر بود.
بابی خودش هم قبول داشت که اخلاق خیلی خوبی ندارد!؛ گاهی به شدت از کوره درمی رفت و عصبانی می شد. هرچند که بعداً از جنی معذرت خواهی می کرد، اما بسیار پیش می آمد که واقعا دل دوستش را می شکست.
بابی از بعضی جوانب زندگی شخصی خود هم دچار مشکلاتی بود که صمیمانه تمام آنها را از همان روزهای اول برای جنی توضیح داده بود. البته مشکلات بابی تقریبا در حال حل شدن بود و مواردی که تعریف می کرد مربوط به گذشته او بود.
یکی از نقاط قوت بابی تلاش او بود. با استعدادی که داشت وارد هر کاری می شد، تقریبا بهترین نامیده می شد. حتی مشکلات مالی او هم سبب نشده بود از نظر اجتماعی با کاستی مواجه شود چون همانطور که گفته شد، سعی می کرد علاوه بر کسب درآمد، بهترین فرد کار خود هم باشد.
بابی با اینکه بهترین دانش آموز دوران تحصیل خود به شمار می رفت اما نتوانست (یا نخواست) به کالج راه پیدا کند. البته دوستان نزدیکش خبر داشتند که او بزودی برای این کار استارت خواهد زد!
خلاصه اینکه بابی با تمام نقاط ضعفی که داشت در مقابل جنی بسیار صادقانه برخورد می کرد و به تمام معنا به او اطمینان داشت.
اما بشنوید از جنی...
جنی؛ دختر فعال و مو مشکی که علاوه بر مؤدب بودن، بسیار هم سرزنده بود.
علاقه جنی به بابی از ابتدا بسیار معمولی بود اما به گفته خودش بعدها بیشتر و بیشتر شد. جنی علاوه بر اینکه با معرفت نشان می داد، کمک حالِ بابی در کارهایش هم به شمار می رفت. یکی از بهترین خصوصیات جنی این بود که در مقابل دوستش (بابی) چندان به مادیات توجه نداشت و در خیلی موارد هم جسورانه از او مراقبت می کرد!
به هر حال بابی و جنی از هر فرصتی برای ابراز علاقه به همدیگر استفاده می کردند و گاهی هم از وفاداری خود به دیگری حرف می زدند...
اما چند ماه از آشنایی بابی و جنی نگذشته بود که اختلافاتی میان آن دو به وجود آمد.
(قصه شکل گیری اختلافات میان بابی و جنی به طور کامل در متن اصلی داستان آمده که آن را از این نوشته حذف کردم) انصافا بابی تمام تقصیرات مربوط به خودش را بر عهده گرفت و صمیمانه از جنی عذرخواهی کرد. اما برعکس، جنی نه تنها اشتباهات خود را قبول نداشت حتی چون که مثل دیگر دختران آمریکایی، ناز کردن را خوب بلد بود، تا مدتی بابی را سر کار گذاشت! اما بالاخره طاقت بابی طاق شد و کم کم خاطره های بدی که از دوستش (جنی) داشت را به یاد آورد. (در این قسمت از داستان، نویسنده، نامهربانی های جنی به بابی را عنوان می کند که فقط خلاصه تعدادی از آنها را در این متن آوردم)
احتمالا در این هنگام جنی فرصت را مغتنم شمرده بود و سعی می کرد از شر بابی خلاص شود! (در داستان به عینه مشخص است جنی ظرفیت آن همه محبت از طرف بابی را ندارد)
بابی یادش آمد دروغ های زیادی از جنی شنیده است. جنی حتی با وجود اینکه هیچ محدودیتی از طرف بابی برای تماس ها و ملاقات هایش احساس نمی کرد، اما باز هم در مورد آنها به بابی دروغ می گفت. بابی هم با اینکه متوجه بسیاری از آنها می شد اما به روی دوستش نمی آورد.
بابی درک نمی کرد که چرا جنی یک نفر را برای دوستی تمام و کمال انتخاب نمی کند و به قول آمریکایی ها دلش با چند نفر است! بابی کاملا اطمینان داشت که جنی علاوه بر او به افراد دیگری هم علاقمند است اما با این وجود به خودش تلقین می کرد این دوستی های جنی فقط به خاطر برخوردهای اجتماعی است و جنی چنین قصدی ندارد. راستی بابی از اینکه افراد زیادی به جنی اظهار علاقه می کردند خرسند نبود چون یادش آمد یک روز آقای جونز با همان لحن عامیانه و در مغازه قصابی اش به او گفته بود: "تا زمانی که یک دختر راهنما نزند، پسری جرئت ابراز علاقه مستقیم را نخواهد داشت!"
با اینکه جنی دختر خوبی به نظر می آمد اما خیلی دمدمی مزاج بود و گاهی قوانین و قول هایش بیشتر از 24 ساعت دوام نمی آورد. با این حال بابی این مسائل را به پای بچگی او می گذاشت!
بخش زیادی از صحبت های آنها بوسیله تلفن انجام می شد و با اینکه هزینه تلفن در ایالت آنها (فلوریدا) نسبتا بالا بود اما بابی بیشتر مواقع، این زحمت؛ یعنی تماس گرفتن را بر عهده می گرفت. جالب اینکه پس از به وجود آمدن اختلافات آخری بین آنها، جنی حتی یک تماس چند سنتی هم با دوستش نگرفت.
یک روز بابی پیش خودش فکر کرد: تقریبا هر روز موارد زیادی از دروغ های جنی برای من آشکار می شود پس چطور می توانم نسبت به آینده به او اعتماد داشته باشم. بابی البته حق داشت. جنی خواسته یا ناخواسته پنهانکاری های زیادی انجام می داد و علاوه بر اینها در مواقع سختِ کاری هم بابی را تنها گذاشت. برای بابی محرز بود که جنی با تغییر محیط کارش خودش هم تغییر کرده است.
بابی هیچ وقت نتوانست بی احترامی جنی به هدیه اش را فراموش کند. ماجرا از این قرار بود که بابی علاقه خودش را با هدیه های کوچک مثل گل و عروسک به جنی نشان می داد تا اینکه خیلی اتفاقی متوجه شد جنی یکی از هدیه هایش را به فرد دیگری داده است. از آن به بعد بابی فکر می کرد جنی بیشتر از اینکه واقعا علاقمند به او باشد، نمایش بازی می کند. بابی واقعا اطمینان داشت که جنی خوبی های او را خیلی زود فراموش می کند.
مخ بابی سوت کشیده بود از بس بی مهری های جنی زیاد شده بود. او گاهی به حماقت خودش هم می خندید که چقدر در مقابل این مسائل، صادقانه با جنی برخورد کرده است. بابی از قدر نشناسی جنی خیلی ناراحت بود. از همه بیشتر با اینکه بابی برای حفظ رابطه مشترک تلاش می نمود اما جنی خیلی عادی این دوستی را کمرنگ می کرد. این مورد بابی را به این فکر انداخت که چطور یک دختر به همین راحتی رابطه خود را با دوستش قطع می کند. بابی با خودش فکر می کرد چرا نباید احتمال دهد قبل از این جنی دوستان صمیمی دیگری هم داشته و گرنه به همین راحتی دوستیشان را بهم نمی زد.
(به دلیل طولانی بودن دلایل بابی و قلم فرسایی نویسنده، فقط قسمتی از بخش آخر را ذکر می کنم)
بالاخره دوستی مثال زدنی بابی و جنی به پایان رسید. اما در زمانی که بابی تلاش می کرد جنی را فراموش کند، نشانه هایی از علاقمندی دوباره جنی به خودش را فهمید. بابی با اینکه هنوز تا حدودی به جنی علاقه داشت اما از ریسک دوباره و اعتماد به او می ترسید. ضمن اینکه بابی برعکس جنی اعتقاد داشت که علاقمندی تنها برای یک نفر شکل می گیرد و او نمی تواند مثل جنی فکر کند و از این نوع دوستی ها همزمان تعداد زیادی داشته باشد...
(نویسنده پایان داستان را معلق و نتیجه گیری را برعهده خواننده گذاشته است. ضمن اینکه سعی می کند داستان را به گونه ای پیش ببرد که جنی به اعمال گذشته خود نیم نگاهی بیندازد و احتمالا در مقابل دوستان دیگرش چنین برخوردی را از خود بروز ندهد.)
برگرفته از کتاب: کشک و بادمجان!
نوشته: مایکل ادواردز